
دیروز و دیشب خیلی با هم فرق داشت. دیروز ایران شادمان بود که دارد سرنوشت خود را با تغییر شکل میدهد. همه هم آمده بودند. دیشب اما شب تلخ شوکآوری شد. خبرها، مثل چهار سال پیش با اعلام زودرس خبرگزاری فارس و کیهان شکل گرفت. اول باور کردنی نبود. کمکم که خبرها جلو رفت خبرها داشت مثل یک کوه سنگین در برابر چشم کسانی که دیده بودند واقعیت این نیست، رسمی میشد. مهندس موسوی هم همزمان اعلام رسمی کرد که پیروز انتخابات است. اما اطلاعات رسمی بود که همچنان در دنیا مطرح بود و بدجوری روی اعصاب ملت لیز میخورد. اینبار مسئله خیلی مهمتر از تقلب بود. خیلیها اسم آن را کودتای سفید میگذارند. با ستادهای مختلف در تماس بودم. مگر میشد خوابید؟ دوبار رفتم پیش آقای کروبی یکبارش ساعت 2 بامداد بود. با دوستان مختلف در ستاد آقای موسوی صحبت میکردم. همه شوک بودند. هروقت فرصت میکردم به فیس بوک و فرندهای نگران آنجا سر میزدم. دوستانی که این بار انتخاب کرده بودند و نتایج را میدیدند و داشتند دقمیکردند، میخواستند حرفهای امیدوارکننده بزنم. من هم از این خبرها نداشتم. شرایط سختی بود. یاوران آقای احمدینژاد علیرغم ممنوعیت تظاهرات، شهر را تسخیر کرده بودند. دوسه ساعتی خوابیدم. صبحی به دفتر آقای خاتمی رفتم. از جلسهای آمده بود و در حال رفتن به جلسه مهم دیگری بود. بیانیه آقای موسوی را دیدم. خیلی صریح بود. بعد از آن به دفتر آقای کروبی رفتم. ایشان هم در حال نوشتن این بیانیه بود. با بیبیسی فارسی هم گفتگوئی کردم. تحلیل این تقلب واضح را کردم. یکی از دوستان میگفت در خیابان فردی را دیده که گفته این بار به جای کلاه گونی بود که به سرمان رفت، مهندسی این انتخابات خیلی هوشمندانه بود. از یک سو رکورد رای دادن در تاریخ انتخابات شکست. اینکه همیشه میگفتند خاتمی در دور دوم بیشتر رای آورد هم باید درهم میریخت و احمدینژاد در این مهندسی باید رای بیشتری از خاتمی به دست میآورد. مهندس موسوی و همه کسانی که همراهش بودند را هم میخواستند، به پایان خط ببرند. ماجرای رای سیصد هزار نفری آقای کروبی هم بخش مهم این سناریو بود. با اینکه آقای کروبی بیشترین کسی بود که یک مجموعههای ثابت رای داشت. اما به دلیل اینکه دیگر کسی از این شعارهای تند و مردممحورانه ندهد و اعلام کنند همه مخالفان و ناراضیان در کشور عددی نیستند، سقف سیصد هزار نفری را برایش در نظر گرفتند. این در حالی است که اخبار رسیده از همه صندوقهای شهرستانها حداقل تساوی آقایان موسوی و احمدینژاد بود. این بار اگر دوباره فراموش نکنیم، جریان غیر دولتی و اصلاحطلب را باید به این نتیجه رسانده باشد که دیگر از طریق صندوقهای رای نمیشود، به فکر اصلاح بود. انتظار میرود کاندیداها و به خصوص مهندس موسوی که خود را کاندیدای پیروز اعلام کرده است و حرف بیجائی هم نزده است، تلاشهائی را که آغاز کردهاند به نتیجه برسد. ظاهرا میخواهند تقاضای تجدید انتخابات کنند. اما نمیدانم آیا امکان پذیر هست یا نه؟ در هر حال این شوک و بهت غیر قابل توصیف جامعه ما را گرفته است. نسل جوانی که میخواست خودش را در این نظام تعریف کند دچار یاس تلخی شده است. موج مهاجرت در ذهن جوانان دوباره جدی میشود و هزاران "چیز" دیگر. اما در عین حال دنیا با این اتفاقات پایان نمیپذیرد. سعی کنید زمین نخوریم.
من اساساً آدم ورزشی نیستم اما می فهمم که حوادث فوتبالی این روزها واقعاً یک آزمون مهم اخلاقی و سیاسی است. در سالهای اخیر که از همه چیز به خصوص از جوانان خیلی استفاده ابزاری شده است، فوتبال به دلیل اهمیت آن دچار دست اندازی های سیاسی فراوانی شده است. مدیریت ورزش در این سالها بیشتر از همیشه نگاه ابزاری به ورزش و فوتبال داشته است و تلاش کرده است آن را در خدمت حمایت از دولت و رئيس آن قرار دهد. بعضی از نظریه پردازان ها گفته اند فوتبال برای خودش یک دین است. ظاهرا مسئولان فعلی هم بر این باورند که فوتبال دین است و آن را عین سیاست تلقی می کنند. همچنان که رئیس جمهور نیز خیلی وقت برای نشان دادن خود در عرصه ی ورزش وقت گذاشته است. حضور در تمرینهای فوتبال، سفر به کشورهای دیگر برای برنامههای ورزشی و شرکت در مسابقاتی که احتمال پیروزی در آن داده میشده (که البته معمولا به شکست منجر شد!) نمونههایی از سایه سنگین سیاست بر ورزش است.تا وقتی ورزش که سرمایهی ملی است و موفقیت آن در دور ماندن از سیاست است چنین دستخوش تبلیغات سیاسی شود، مشکل ورزش پابرجاست. خیلیها از وقتی که علی دایی که روزی افتخار تمام عیار ایران بود سرمربی تیم ملی ایران شد با او مخالف بودند. شاید به این دلیل که سرمایه یک ملت نباید رد جایگاهی بحث انگیز قرار گیرد حرف بر حقی می زدند اما شکستن همه کاسه کوزهها بر سر فردی که افتخار ملی بود ومی توانست با پیروزی تیم ملی بر عربستان سعودی کلی محبوبتر شود درست نیست. باور کنیم مشکل فوتبال علی دایی نیست. مشکل سیاست تبلیغاتی دولتی است که چنین بحرانهایی را بر ورزش کشور و بخصوص بر فوتبال تحمیل کرده است. این کمال بیوفایی است که علی دایی به تنهایی قربانی این شکست شود و از اخلاق جوانمردی ایرانی به دور است. ورزش باید بر اساس قواعد مستقل ورزشی اداره شود و دولت تنها حامی این قواعد باشد وتا وقتی چنین نشود این بحران ها هست. کاش دولتمردان میفهمیدند که استفاده تبلیغاتی و ابزاری از ورزش آنها را برای رسیدن به اهداف سیاسی و انتخاباتی کمک نمیکند.
امید دارم سال خوبی داشته باشم برای همه دوستانم دعا می کنم تا سالی پر از موفقیت و برکت داشته باشند.
ديروز خبر افزايش ۳۰درصدي دستمزد كارگران را در روزنامه خواندم شايد در نگاه اول خوشحال كننده باشد ولي براي من تداعي كننده سال ۸۵ است كه بااين دستور دولت فوجي از همكارانم به دليل افزايش هزينه پروزه اخراج شدند .داد و فرياد مانيز نتيجه اي جز اخراج نداشت.
تا كياين بي عقلي هاي اقتصادي بايد ادامه داشته باشد .تاكي مردم چوب بي سوادي مسئولان را بايد بخورند . تا كي ...
دوست من درست مي گفت با اين فرق كه من خيلي وقته مُردم . از همون روزي كه فهميدم اگر مبارزه كنم بازيچه مي شم و شونه هام نردبون ديگران و اگر ساكت بيشنم تحمير .از همون روزي كه فهميدم توي اين جنگل يا بايد درنده باشم يا دريده. از همون روزهاي مبارزه براي حقوق كارگري منجربه اخراج من شد . و...
بگزريم من از مُردن خودم راضيم . و متاسفانه اونقدر كوچيك شدم كه منتظرم يكي بياد و راه آزادي رو برام باز كنه تا زندگی کنم.
گويا توپخانه اصوگراها خيلي زود تر از موعد شروع به هدف قرار دان جبهه اصلاحات كرده. تحليل ۲۰:۳۰ خبر چند دستگي درميان اصلاح طلبان را در حالي با آب و تاب تعريف ميكرد كه طرح عبور از احمدي نژاد و احساس تكليف شرعي حضرات قليباف و توكلي و محسن رضايي نقل هر انجمني است و جنگ لفظي بين مجلس ودولت به اوج خودش رسيده .
هر چند كه اين حمله نشانه ترس و ضعف در درون اصولگرا ها ست ولي پرداختن به موضوع فوق فرار از ارائه خبر چنگ لفظي مجلس و دولت ازيك سمت و دولت و ديوان محاسبات از سوي ديگر در رسانه به اصطلاح ملي است.
اگر چه اصلاح طلبان نسبت به ۴ سال پيش رفتار معقولانه تري را در پيش گرفته اند ولي شيطنتها و عدم يك رسانه قوي ممكن است در ادامه راه مشكلاتي رابراي آنان پيش آورد
حاج رضايي تعبير درستي بكار برده بود : "۹۰ وجدان بيدار جامعه است" كه در مقابل سياسي و دولتي ترين فدراسيون تاريخ فوتبال ايستاد و نه تنها از شان فوتبال بلكه از شان يك جامعه دفاع كرد . درمقابل مديراني كه ظرفيت شنيدن كوچكترين انتقاد را ندارند و چونان ديكتاتورها به هر دستاويزي مي خواهند منتقد نباشد و صداي نقد خفه كنند . نمونه اش برخورد آقاي عزيز محمدي دربرنامه ۲ هفته پيش كه براي اثبات خود از خون شهدا گرفته تا حقانيت ولايت فقيه را متمسك شد. چرا؟ چون مديريترا نه در سواد و انديشه و ابتكار ، برنامه ريزي مي بينند اينان مديريت را در تحكم به پايين دستي و مجيز گويي مقام بالاتر مي دانند.












اما جدای از این مطالب پرتاب این لنگه کفش نوید دیگری برای عراقیها داشت ((( آزادی ))) .
براستی اگر در زمان حکومت صدام چنین حرکتی انجام می شد آیا فردی از طایفه این آقای الزیدی باقی می ماند که کفشهایش رابه حراج بگذارد. آیا این نبود که با کوچکترین انتقادی از دستگاه ظالم صدام یک خانواده بطور کل نابود می شد؟ آیا این نبود که ابراز کوچکترین دلخوری اعدام با دینامیت را در پی داشت؟ آیا این نبود که تاخیر در کرنش ویا عدم شرکت در انتخابات فرمایشی راهی جز سلول های شکنجه زندانهای بغداد نداشت؟
حال این همان ملت و همان خبرنگاران هستند که می توانند به سمت رییس جمهور ابر قدرت دنیا لنگه کفش پرتاب کنند.
برادر عراقی آزادیت مبارک....